بگو . بخند . زندگی کن ....

خوش آمدید ...



مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

به شقایق سوگند که تو بر خواهی گشت .  

 

من به این معجزه ایمان دارم ....

نوشته شده در یکشنبه 14 فروردین ماه سال 1390ساعت 9:19 PM توسط queen of darkness نظرات (0)|

سلام .  

سال نو برای همتون مبارک .  

امیدوارم سال خوبی داشته باشین و به هرچی که میخواین برسین و هر آرزویی که دارین برآورده بشه .  

توی این سال جدید من اصلا خوشحال نیستم .  

سال ۸۹ با تمام بدی هایی که داشت وسطاش خوب شده بود که یه مرد واقعی تو زندگیم قرار داد . مردی که با قدرت و لطافت تونست قلب و روح و جسم منو تسخیر کنه .  

مردی که اگر سال های سال هم بگذره نمیتونم یکی شبیه اون پیدا کنم .  

کسی که دروغ نمیگفت و حتی اگر میدونست ناراحت میشم با صداقت رفتار میکرد .  

کسی که وقتی توی چشمام نگاه میکرد و میگفت دوستم داره هیچ فکر بدی توی ذهنش نبود و حتی چشمای نازش فریاد میزد که عاشقانه دوستم داره .  

کسی که وقتی گریه میکردم با اشک من اشک میریخت و گریه میکرد ... 

 

و حالا ... اون رفته .  

از شانس بد من بخاطر بیماریش مجبور شد که از کشور بره . قرار بود که امروز پرواز کنن .  

برای درمان و برای مدت نامعلومی نمیتونم ببینمش .  

نمیتونم دستای گرمشو بگیرم . نمیتونم ... 

فقط از خدا میخوام که به زودی برگرده .  

من فقط از خدا میخوام که برگرده پیشم . چون واقعا دیگه طاقت شکست ندارم .  

ازتون خواهش میکنم که برام دعا کنین که به آرزوم برسم .  

خیلی به دعاتون احتیاج دارم ... خیلی ................

نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین ماه سال 1390ساعت 9:46 PM توسط queen of darkness نظرات (2)|

وای باورتون میشه ؟! الان عشق من داره این وبلاگ رو میخونه ...

خیلی خیلی خوشحالم .



گل من . خوش اومدی ...

نوشته شده در شنبه 14 اسفند ماه سال 1389ساعت 11:32 PM توسط queen of darkness نظرات (0)|

Dear GOD, through whom strength is made perfect in weakness, I pray to you, give me the strength I need.

Bless me with a measure of strength, as may be sufficient for me.

When I am tempted by evil, deliver me, by granting me the power to overcome it.

If my burden oppresses me beyond my bearing, lighten my load, that my strength may be equal to it.

 

 

Amen

نوشته شده در پنجشنبه 20 آبان ماه سال 1389ساعت 2:44 PM توسط queen of darkness نظرات (2)|

سلام سلام سلاااااااااااااام . 

امروز تولده . حالا همه با هم میخونیم :  

تولد تولد تولدت مبارک . مبارک مبارک تولدت مبارک ...  

 

 

 

 

 

اینم هدیه منه به تو . امیدوارم خوشت بیاد . دانلودش کن ...

نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان ماه سال 1389ساعت 1:00 PM توسط queen of darkness نظرات (1)|


حلول ماه مبارک


و پر برکت آبان برتمام


آبانی های عزییییییز


مبارک باد .... !

نوشته شده در جمعه 30 مهر ماه سال 1389ساعت 10:33 PM توسط queen of darkness نظرات (1)|

دوستان عزیز به عرضتون میرسونم که فشار درس ها زیاده اما آبان ماه منتظرم باشید ...  

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر ماه سال 1389ساعت 6:22 PM توسط queen of darkness نظرات (1)|

اینجا دادگاهه . شاکی منم . مجرم ، همون قاضیه . یعنی قاضی ، مجرم هم هست . « زندگی »

 از جام بلند میشم و با اعتراض میگم :

- : من شاکی ام . شکایت دارم . از زندگی . از نامردی هاش . دو رنگی کرده . قول             دیگه ای به من داده بود . وعده آسایش . وعده آرامش . وعده زیبایی .

 ولی به هیچکدوم عمل نکرد . هیچ کدوم رو فراهم نکرد . هیچ کدوم . به من سخت گرفت . آسون رین راه ها رو ازم دور کرد . هر چی به آرامش نزدیکتر شدم ، اونو از من دورتر کرد . شیرین نمایی کرد ، ولی زشتی رو بهم هدیه داد . هه! آره . مثل یه کادو که که فقط کاغذی که توش پیچیده شده قشنگه . اما داخلش .... !

قاضی یا همون مجرم ، رو به روی من نشسته . با آرامش به من لبخند میزنه و با خودکارش بازی میکنه . از دستش عصبانی ام . دلم میخواد سرش داد بزنم . کاشکی قاضی نبود . تقریباً مطمئنم که حکم رو به نفع خودش صادر میکنه . ولی حقیقت ... حقیقت چیز دیگه ایه !

تصمیممو میگیرم . محکم جلوش می ایستم ، سینه ستبر میکنم و میگم :

- : خب . نوبت توئه . از خودت دفاع کن . دلیل همه این نامردی هاتو بگو . چرا ساکتی ؟ نکنه دفاعی نداری ؟؟؟ درسته! دفاعی نداری که بخوای چیزی بگی .

باز هم به من نگاه میکنه . همونطور که شاهانه روی صندلیش نشسته به طرف من خک میشه و صورتشو جلو میاره . با لبخندی که حالا لحنش به تمسخر آمیز تغییر کرده میگه :

- : قسمت ....

جواب دندون شکنی بود . چیزی نمیفهمم . گیجم و سر در گم . ولی از همین یک کلمش معلوم بود که یعنی همه چیز تمومه ... به نفع اون . اونی که مجرم بود .

وقت دادگاه رو به اتمامه . اون کاره خودشو کرد . نمیدونم چه طوری ، اما انگار باید راضی میشدم . سرم رو پایین انداختم و گفتم :

- : حکمم ؟ ابد ؟ باز هم انفرادی ؟ باز هم حرف زور تو ؟ بازم اجبار ؟

با همون آرامش سری تکون داد و سپس با صدایی رسا گفت :

ختم جلسه .

درسته . من شاکی ام ... ناراضی .

اون قاضی .... و راضی .

خب دادگاه دست اون بود . قاضی اون بود ... باید فکرشو میکردم که آخر ، همه چیزو به نفع خودش تموم میکنه .

از دادگاه بیرون میام و به سمت سلول تنهایی ها میرم .

باز همون خستگی ها . باز همون بی کسی ها ...

باز من ... باز این سلول انفرادی همیشگی ...

- : باز هم جاودانگیِ فانیِ من ، در روشناییِ این ظلمت .

این چه سهمیه ؟؟؟

نمیدونم !!! نمی فهمم !!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر ماه سال 1389ساعت 11:16 PM توسط queen of darkness نظرات (2)|

قالب : پیچک