برهان

سرم را در تاریکی گودالها فرو میبرم ، لباس سکوت بر تن میکنم و دیگر به تو نمیگویم  بمان .

کنار میروم تا راه زندگی خود را به تنهایی طی کنی . میفهمم ، اما وانمود به نفهمیدن میکنم . حس را در خود میکشم ، عشق را سرکوب میکنم تا با تنهایی خود خوش باشی و با خنجر زدن به روح و جسمم آنچه را که تو خواستی برایت فراهم کردم .

آسوده باش که به آنچه که میخواستی رسیدی ... در حالی که حتی لحظه ای به آنچه من میخواستم فکر هم نکردی . برای اعتراض نیست که این سخنان را میگویم.بار ها به تو گفته ام که قلب من از گدایی عشق مستغنی است . برای برهم زدن روزهای خوب و آرامت هم نمیگویم . تکرار این جملات برای این است که روز به روز بیش از گذشته از تو و زندگی ات متنفر شوم تا زندگی کسی چون تو را نابود نکنم ... !

نظرات 1 + ارسال نظر
وحید شنبه 11 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 06:17 ب.ظ http://321.blogsky.com

سرگرمی *** سرگرمی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد