بگو . بخند . زندگی کن ....

خوش آمدید ...



شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

حلول ماه مبارک


و پر برکت آبان برتمام


آبانی های عزییییییز


مبارک باد .... !

نوشته شده در جمعه 30 مهر ماه سال 1389ساعت 10:33 PM توسط queen of darkness نظرات (1)|

دوستان عزیز به عرضتون میرسونم که فشار درس ها زیاده اما آبان ماه منتظرم باشید ...  

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر ماه سال 1389ساعت 6:22 PM توسط queen of darkness نظرات (1)|

اینجا دادگاهه . شاکی منم . مجرم ، همون قاضیه . یعنی قاضی ، مجرم هم هست . « زندگی »

 از جام بلند میشم و با اعتراض میگم :

- : من شاکی ام . شکایت دارم . از زندگی . از نامردی هاش . دو رنگی کرده . قول             دیگه ای به من داده بود . وعده آسایش . وعده آرامش . وعده زیبایی .

 ولی به هیچکدوم عمل نکرد . هیچ کدوم رو فراهم نکرد . هیچ کدوم . به من سخت گرفت . آسون رین راه ها رو ازم دور کرد . هر چی به آرامش نزدیکتر شدم ، اونو از من دورتر کرد . شیرین نمایی کرد ، ولی زشتی رو بهم هدیه داد . هه! آره . مثل یه کادو که که فقط کاغذی که توش پیچیده شده قشنگه . اما داخلش .... !

قاضی یا همون مجرم ، رو به روی من نشسته . با آرامش به من لبخند میزنه و با خودکارش بازی میکنه . از دستش عصبانی ام . دلم میخواد سرش داد بزنم . کاشکی قاضی نبود . تقریباً مطمئنم که حکم رو به نفع خودش صادر میکنه . ولی حقیقت ... حقیقت چیز دیگه ایه !

تصمیممو میگیرم . محکم جلوش می ایستم ، سینه ستبر میکنم و میگم :

- : خب . نوبت توئه . از خودت دفاع کن . دلیل همه این نامردی هاتو بگو . چرا ساکتی ؟ نکنه دفاعی نداری ؟؟؟ درسته! دفاعی نداری که بخوای چیزی بگی .

باز هم به من نگاه میکنه . همونطور که شاهانه روی صندلیش نشسته به طرف من خک میشه و صورتشو جلو میاره . با لبخندی که حالا لحنش به تمسخر آمیز تغییر کرده میگه :

- : قسمت ....

جواب دندون شکنی بود . چیزی نمیفهمم . گیجم و سر در گم . ولی از همین یک کلمش معلوم بود که یعنی همه چیز تمومه ... به نفع اون . اونی که مجرم بود .

وقت دادگاه رو به اتمامه . اون کاره خودشو کرد . نمیدونم چه طوری ، اما انگار باید راضی میشدم . سرم رو پایین انداختم و گفتم :

- : حکمم ؟ ابد ؟ باز هم انفرادی ؟ باز هم حرف زور تو ؟ بازم اجبار ؟

با همون آرامش سری تکون داد و سپس با صدایی رسا گفت :

ختم جلسه .

درسته . من شاکی ام ... ناراضی .

اون قاضی .... و راضی .

خب دادگاه دست اون بود . قاضی اون بود ... باید فکرشو میکردم که آخر ، همه چیزو به نفع خودش تموم میکنه .

از دادگاه بیرون میام و به سمت سلول تنهایی ها میرم .

باز همون خستگی ها . باز همون بی کسی ها ...

باز من ... باز این سلول انفرادی همیشگی ...

- : باز هم جاودانگیِ فانیِ من ، در روشناییِ این ظلمت .

این چه سهمیه ؟؟؟

نمیدونم !!! نمی فهمم !!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر ماه سال 1389ساعت 11:16 PM توسط queen of darkness نظرات (2)|

آفتاب مهربانی

              

                          سایه تو بر سر من

 

ای که در پای تو پیچید

 

                          ساقه نیلوفر من

 

با تو هستم ، با تو تنها

 

                         ای پناه خستگی ها

 

در هوایت دل گسستم

 

                       از همه دل بستگی ها .... !

        

                                                            « قیصر امین پور »

نوشته شده در سه شنبه 20 مهر ماه سال 1389ساعت 3:01 PM توسط queen of darkness نظرات (0)|

راستی دوستان عزیز . این یک خبر هم از من داشته باشید .



منتظر پاره ای از تغییرات در متون این وبلاگ باشید .





با تشکر

نوشته شده در دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389ساعت 5:11 PM توسط queen of darkness نظرات (1)|

_ من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم .

_ من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا آنها را حل کنم .

_ من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم .

_ من از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم .

_ من از خدا خواستم به من برکت دهد

و خا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم .

_ من هیچ کدام از چیز هایی را که از خدا خواستم دریافت نکردم

ولی به همه چیز هایی که میخواستم رسیدم .
نوشته شده در دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389ساعت 5:08 PM توسط queen of darkness نظرات (1)|

داستانی را که میخواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه خود بازگردد . سرباز قبل از اینکه به خانه برسد ، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت : « پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم ، ولی خواهشی ز شما دارم . رفیقی دارم که میخواهم او را با خود به خانه بیاورم . »

پدر و مادر او در پاسخ گفتند : « ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم . »

پسر ادامه داد : « ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید ، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه دهید او با ما زدگی کند . »

پدرش گفت : « پسر عزیزمم ، متأسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند . »

پسر گفت : « نه . من میخواهم که او با ما زندگی کند . »

آنها در جواب گفتند : « نه . فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود . ما فقط مسؤل زندگی خودمان هستیم و اجازه نمیدهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند . بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش کنی . »

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر دیگر او دیگر چیزی نشنیدند .

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها شکوک به خود کشی هستند .

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند .

با دیدن جسد ، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد . پسر آنها یک دست و یک پا داشت !

نوشته شده در دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389ساعت 5:06 PM توسط queen of darkness نظرات (1)|

در جنگل های اروپا ، پرنده ای زندگی میکند به نام « ابیا » که زیرکی اش در شکار تحسین همگان را بر می انگیزد . غذای مورد علاقه ابیا کرم خاکی است است و همانطور که میدانید ، کرم های خاکی در زیر زمین زندگی میکنند و پس از هر باران ، روی زمین می آیند . ابیا به وسیله منقار بلند خود صدایی به وجود می آورد که شبیه صدای برخورد قطره های باران بر زمین است . به این ترتیب ، کرم های خاکی فریب میخورند و با بیرون آمدن از پناهگاه خود در زمین ، طعمه ابیا میشوند .

نوشته شده در دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389ساعت 5:05 PM توسط queen of darkness نظرات (1)|

  1    2  >>
قالب : پیچک