بگو . بخند . زندگی کن ....
خوش آمدید ...
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
حلول ماه مبارک
و پر برکت آبان برتمام
آبانی های عزییییییز
مبارک باد .... ! 
![]()
دوستان عزیز به عرضتون میرسونم که فشار درس ها زیاده اما آبان ماه منتظرم باشید ...

![]()
اینجا دادگاهه . شاکی منم . مجرم ، همون قاضیه . یعنی قاضی ، مجرم هم هست . « زندگی »
از جام بلند میشم و با اعتراض میگم :
- : من شاکی ام . شکایت دارم . از زندگی . از نامردی هاش . دو رنگی کرده . قول دیگه ای به من داده بود . وعده آسایش . وعده آرامش . وعده زیبایی .
ولی به هیچکدوم عمل نکرد . هیچ کدوم رو فراهم نکرد . هیچ کدوم . به من سخت گرفت . آسون رین راه ها رو ازم دور کرد . هر چی به آرامش نزدیکتر شدم ، اونو از من دورتر کرد . شیرین نمایی کرد ، ولی زشتی رو بهم هدیه داد . هه! آره . مثل یه کادو که که فقط کاغذی که توش پیچیده شده قشنگه . اما داخلش .... !
قاضی یا همون مجرم ، رو به روی من نشسته . با آرامش به من لبخند میزنه و با خودکارش بازی میکنه . از دستش عصبانی ام . دلم میخواد سرش داد بزنم . کاشکی قاضی نبود . تقریباً مطمئنم که حکم رو به نفع خودش صادر میکنه . ولی حقیقت ... حقیقت چیز دیگه ایه !
تصمیممو میگیرم . محکم جلوش می ایستم ، سینه ستبر میکنم و میگم :
- : خب . نوبت توئه . از خودت دفاع کن . دلیل همه این نامردی هاتو بگو . چرا ساکتی ؟ نکنه دفاعی نداری ؟؟؟ درسته! دفاعی نداری که بخوای چیزی بگی .
باز هم به من نگاه میکنه . همونطور که شاهانه روی صندلیش نشسته به طرف من خک میشه و صورتشو جلو میاره . با لبخندی که حالا لحنش به تمسخر آمیز تغییر کرده میگه :
- : قسمت ....
جواب دندون شکنی بود . چیزی نمیفهمم . گیجم و سر در گم . ولی از همین یک کلمش معلوم بود که یعنی همه چیز تمومه ... به نفع اون . اونی که مجرم بود .
وقت دادگاه رو به اتمامه . اون کاره خودشو کرد . نمیدونم چه طوری ، اما انگار باید راضی میشدم . سرم رو پایین انداختم و گفتم :
- : حکمم ؟ ابد ؟ باز هم انفرادی ؟ باز هم حرف زور تو ؟ بازم اجبار ؟
با همون آرامش سری تکون داد و سپس با صدایی رسا گفت :
ختم جلسه .
درسته . من شاکی ام ... ناراضی .
اون قاضی .... و راضی .
خب دادگاه دست اون بود . قاضی اون بود ... باید فکرشو میکردم که آخر ، همه چیزو به نفع خودش تموم میکنه .
از دادگاه بیرون میام و به سمت سلول تنهایی ها میرم .
باز همون خستگی ها . باز همون بی کسی ها ...
باز من ... باز این سلول انفرادی همیشگی ...
- : باز هم جاودانگیِ فانیِ من ، در روشناییِ این ظلمت .
این چه سهمیه ؟؟؟
نمیدونم !!! نمی فهمم !!!
![]()
آفتاب مهربانی
سایه تو بر سر من
ای که در پای تو پیچید
ساقه نیلوفر من
با تو هستم ، با تو تنها
ای پناه خستگی ها
در هوایت دل گسستم
از همه دل بستگی ها .... !
« قیصر امین پور »
![]()
راستی دوستان عزیز . این یک خبر هم از من داشته باشید .
منتظر پاره ای از تغییرات در متون این وبلاگ باشید . 
با تشکر
![]()
_ من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم .
_ من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا آنها را حل کنم .
_ من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم .
_ من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم .
_ من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم .
_ من هیچ کدام از چیز هایی را که از خدا خواستم دریافت نکردم
ولی به همه چیز هایی که میخواستم رسیدم .![]()
داستانی را که میخواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه خود بازگردد . سرباز قبل از اینکه به خانه برسد ، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت : « پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم ، ولی خواهشی ز شما دارم . رفیقی دارم که میخواهم او را با خود به خانه بیاورم . »
پدر و مادر او در پاسخ گفتند : « ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم . »
پسر ادامه داد : « ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید ، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه دهید او با ما زدگی کند . »
پدرش گفت : « پسر عزیزمم ، متأسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند . »
پسر گفت : « نه . من میخواهم که او با ما زندگی کند . »
آنها در جواب گفتند : « نه . فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود . ما فقط مسؤل زندگی خودمان هستیم و اجازه نمیدهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند . بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش کنی . »
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر دیگر او دیگر چیزی نشنیدند .
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها شکوک به خود کشی هستند .
پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند .
با دیدن جسد ، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد . پسر آنها یک دست و یک پا داشت !
![]()
در جنگل های اروپا ، پرنده ای زندگی میکند به نام « ابیا » که زیرکی اش در شکار تحسین همگان را بر می انگیزد . غذای مورد علاقه ابیا کرم خاکی است است و همانطور که میدانید ، کرم های خاکی در زیر زمین زندگی میکنند و پس از هر باران ، روی زمین می آیند . ابیا به وسیله منقار بلند خود صدایی به وجود می آورد که شبیه صدای برخورد قطره های باران بر زمین است . به این ترتیب ، کرم های خاکی فریب میخورند و با بیرون آمدن از پناهگاه خود در زمین ، طعمه ابیا میشوند .
![]()
| قالب : پیچک |
